فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

416

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

راضَعَ - رِضَاعاً و مُرَاضَعَةً [ رضع ] هُ : با او شير مكيد ، - ابنَهُ : پسر خود را براى شير خوردن به دايه‌اى جز مادرش سپرد ، - الطفلُ : كودك در حالى كه مادرش آبستن بود از پستان وى شير مكيد . الرَّاضِع - فا ، ج رُضَّع مرد فرومايه ، ج رُضَّع و رُضَّاع : در يوزه يا گدا ، زن پُر شير . الرَّاضِعَة - ج رَوَاضِع : مؤنث ( الرَّاضِع ) است . الراضِعَتَان - ج رَوَاضِع : دو دندان شيرى كودك . الرَّاضِي - ج رَاضُون و رُضَاة [ رضو ] : خوشنود . اين واژه ضد ( السَّاخِط ) است . راطَلَ - مُرَاطَلَةً [ رطل ] : به رطل فروخت . راطَنَ - مُرَاطَنَةً [ رطن ] : مترادف ( رَطَنَ ) است ، با زبان غير عربى سخن گفت . راعَ - - رَوْعاً و رُؤُوعاً [ روع ] منهُ : از او ترسيد ، - هُ الأَمْرُ : آن امر وى را ترسانيد ، - فى يَدِي كذا : آن چيز در دستم ثابت ماند ، - رَوْعاً هُ الأَمْرُ : آن كار او را به شگفتى واداشت ، - - رُوَاعاً : برگشت . راعَ - - - رَيْعاً و رُيُوعاً و رِيَاعاً و رَيْعَاناً [ ريع ] الشيءُ : آن چيز بر آمد و افزون شد ، - الزرْعُ : كِشت رُشد و نمو كرد ، - رَيْعاً السَّرَابُ : سراب تكان خورد ، - مِنْهُ : از او ترسيد ، - عَنْهُ و اليهِ : از او يا به سوى او برگشت ؛ « هربتِ الابِلُ فصاحَ لها الراعي فَرَاعَتْ اليه » : شتران گريختند پس ساربان بر آنها نهيب داد و آنها به سوى او برگشتند . راعَى - مُرَاعَاةً [ رعي ] الأمرَ : آن كار را نگهدارى كرد ، به پايان كار نگريست ، آن را با ديده‌ى اعتبار نگريست ، براى آن اعتبار قائل شد ، - النجُومَ : ستاره‌گان را ديده‌بانى كرد ، - الرّجُلَ : با آن مرد مهربانى ورزيد ، - خَاطِرَهُ : خواسته‌ى او را پذيرفت ، - يْتُهُ سمعي : گوش به سخنان او دادم ؛ « هُوَ لَا يُرَاعِي الى قَولِ احدٍ » : او به سخن كسى گوش نميدهد ، - تِ الأرضُ : چراگاهها در آن زمين بسيار شد ، - الْحِمَارُ الحُمُرَ : آن خر با خران ديگر چرا كرد . الرَّاعِدَة - ج رَوَاعِد : ابرى كه داراى تندر ( رعد ) باشد ؛ « ذَاتُ الرَّوَاعِد » : بلاى سخت . الرَّاعِف - ج رَوَاعِف : فا ، نوك بينى ، بر آمدگى كوه . الرَّاعي - ج رُعَاة و رُعْيَان و رُعَاء و رِعَاء [ رعي ] : فا آنكه رهبرى يا ولايت امر قومي را عهده‌دار باشد مانند بطريرك و اسقف و جز آنها ، رام و الفت گيرنده ؛ « راعي المَاشيَةِ » : شبان يا چوپان ؛ « رَاعِي البستانِ » ( ح ) : گونه‌اى ملخ ؛ « رَاعِي الجَوزاء » ( فك ) : نام ستاره‌ايست ؛ « راعِي النَّعَائِم » : نام ستاره‌ايست . الرَّاعِيَة - [ رعي ] : مؤنث الرَّاعِي ، ج رَوَاعٍ ؛ « رَاعِيَةُ الرَّأْسِ » : شپش ؛ « رَاعِيَةُ الأُتُن » ( ح ) : گونه‌اى ملخ ؛ « رَاعِيَةُ الشَّيْبِ » : آغاز پيرى . راغَ - - رَوْغاً و رَوَغَاناً [ روغ ] الصيدُ : شكار به اين سوى و آن سوى رفت ، - الرجُلُ عن الطرِيق : آن مرد از راه برگشت و با مكر و حيله به اين طرف و آن طرف رفت ، - الى كذَا : بطور پنهانى به آن چيز تمايل كرد . راغَمَ - مُرَاغَمَةً [ رغم ] هُ : او را خشمگين كرد ، با وى دشمنى كرد ، بر خلاف ميل از او جدا شد . الرَّاغِم - « الرّاغِمُ الأنفِ » ، ج رُغْمُ الأُنوفِ : خوار و زبون . الرَّاغِيَة - [ رغو ] : ماده شتر . رافَ - - رَيْفاً [ ريف ] : به روستا آمد ، - تِ المَاشِيَةُ : ستور در روستا چريد . الرَّاف - مي . الرَّافِخ - « رَغيفٌ رافِخٌ » : نان گرد و ناخنى . اين واژه در زبان متداول رايج است . رافَدَ - مُرَافَدَة [ رفد ] هُ : به او يارى كرد . الرَّافِد - ج رُفَّد : فا ، جانشين و قائم مقام شاه ، - ج رَوَافِد : مجراى آب به رودخانه يا دريا . الرَّافِدَانِ - دو رودخانه‌ى دجله و فرات . الرَّافِدَة - ج رَوَافِد : چوب سقف پل كه در زبان متداول به آن ( الوَصْلَة ) گويند . الرَّافِض - ج رافِضُون و رَفَضَة و رُفَّاض : ممتنع . اين واژه ضد ( القَابِل ) است ، آنكه چيزى را بر زمين اندازد و آن را رها كند . الرَّافِضة - نام گروهى از شيعيان است ، گروهى از شيعيان كه فرمانده‌ى خود را بهنگام جنگ رها كرده و او را تنها گذاردند . الرافِضيّ - منسوب به ( الرَّافِضَة ) است . رافَعَ - مُرَافَعَةً [ رفع ] هُ الى الحاكم : به دادگاه از او شكايت كرد تا محاكمه شود ، - هُ : او را رها كرد ، - بِهِم : بر آنان مهربانى نمود . الرَّافِع - فا ؛ « برقٌ رَافِعٌ » : برق درخشنده . الرَّافِعَة - أو المُخْل : ديلم ، اهرم ، جرّثقيل ، قپان ، قيچى ؛ « رافِعَةُ الألْغَامِ » : دستگاه مين ياب و مين بردارى . الرَّافِغ - من العيش : زندگى فراخ و خوش . رافَقَ - مُرَافَقَةً [ رفق ] هُ : با او دوستى و همنشينى كرد ، دوست او شد ؛ « رَافَقَهُ في السَّفر » : با او همسفر شد . الرَّافِقَة - مهربانى و همراهى و نيكوكارى . الرَّافِه - آنكه در رفاه و فراخ زندگى باشد ؛ « عَيْشٌ رافِه » : زندگى خوش و نيكو ؛ « هو رافِه به » : او نسبت به وى مهربان است . الرَّافِهَة - ج رَوَافِه : شترانى كه هر روز به آب وارد مىشوند . الرَّافي - ج رُفَاة [ رفو ] : آنكه جامه را رفو كند و دوزد ، رفوگر . الرَّافِيَة - مؤنث ( الرَّافِي ) است ، - ( ن ) : درختى است از رسته‌ى نخلها كه از برگهاى آن اليافى بدست مىآيد كه بسيار محكم است . اين نخل بويژه در ماداگاسكار كِشت مىشود . راقَ - - رَوْقاً [ روق ] الشرابُ : مي صاف و روشن شد ، - عليهِ : بر او مهربانى بسيار كرد ، - رَوْقاً و رَوَقاناً هُ الشيءُ : آن چيز وى را خورسند كرد و به شگفتى در آورد . راقَ - - رَيْقاً [ ريق ] الماءُ على وجه الأرض : آب بر روى زمين روان شد ، - السَّرَابُ : سراب روان شد و بر روى زمين تكان خورد ، - الشيءُ : آن چيز درخشيد . راقَبَ - مُرَاقَبَةً هُ : از او نگهبانى